رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

برای تو

دریا ، خودش را با موج تعریف می کند جنگل، خودش را با درخت آسمان، خودش را با ستاره و من ! خودم را با تو تعریف می کنم     ...
11 خرداد 1392

دارچین

اصلا حالم گرفته است . آنقدر غصه دارم که گره بین ابروهایم باز نمی شود . به سوالات حمید جواب نمی دهم و در مقابل جمله ای که می گوید چرا مثل همیشه لبخند بر لب نداری طفره می روم . روزهای اول اردیبهشت است و مرخصی من به صورت نزولی تمام می شود .پسرک بدجور وابسته است و دلم نمی آید 9 ساعت در مهد بماند تا من آش و لاش از سرکار بیایم و برایش بعد از غروب آفتاب مادر شوم. از پرستار هم دل خوشی ندارم . هنوز از ترس وحشتهای شبانه اش با اضطراب می خوابم . تازه از اینها که بگذریم مدرسه که رفت تازه مشکلات من به خاطر زمان کاری ام شروع می شود . فکرم درگیر است و حال و حوصله ندارم به حمید جواب دهم . اصلا از او هم دلخورم . امروز بالاخره دو ساعتی آقای نی نی را سپردیم دس...
4 ارديبهشت 1392

سیزده بدر 92

فعلا دوران مرخصی کوتاه مدتم رو می گذرونم. اعتراف می کنم روزهای آرومی دارم و هر چند شلوغی ها و شیطنت های آقای نی نی گاها امانم رو می بره و ولوم صدام می ره بالا و می خوام سرمو به دیوار بکوبم و خودمو از قله اورست پرتاب کنم اما این روزها رو دوست دارم . با کمی تاخیر سیزده امسال نیشابور با یک روز جلوتر بدر شد .  نیشابورو به خاطر باغ خیام دوست دارم . به خاطر تختای بالای باغ و چایی زعفرونی اش . به خاطر اشعار عمر خیام که بلند پخش می شه. به خاطر درختاش .....امسال شلوغ بود و مثل همیشه باشکوه.   ...
27 فروردين 1392

سال نو

بالاخره سال نو رسید ...بعد از اون برف سنگین آخر اسفند باز نوبت هوای گرم مشهد و صبحای سردش شد . این روزا رو دوست دارم . با این که مهمونی رفتن کلافه ام کرده و این که هر روز همه رو می بینم خل می شم . و پسرم که تمام ساعتای استراحت و تغذیه اش به هم خورده بی نهایت نحس و بداخلاق و لجباز شده و مرتب صدای گریه اش و دست و پا کوبیدنش توی مخ من و حمیده . و هزار بار ما رو به این چالش می ندازه که این فلسفه بچه داری چی بود و من که هزار بار از حمید بی طاقت ترم کاسه صبرم لبریز می شه و سر بچه شیر داد می زنم . بگذریم . همه این فشار خونای بالا و پایین و اعصاب خورد شدن ها و در کنارش نامزدی احد و تولد من و دیدن دم به دقیقه اقوام به نظر می آد که نشون می ...
11 فروردين 1392

جامعه بدوی

28/12/91 کارگر اومده خونه رو تمیز کنه ....بالاخره خونه تکونی دقیقه نودی من هم شروع شده ...اول که وارد شد چشمش افتاد به آقای نی نی و گفت که یه پسر داره که دوماه از آقای نی نی بزرگتره ...بعد هم چپ و راست شروع کرد از گل پسرش تعریف کردن. خیلی وقته که چون خودم نی نی دارم وقتی از بچه های دیگه صحبت می شه حس مادرانه ام گل می کنه و ناخودآگاه به همه بچه ها حس مادرانه پیدا می کنم . خلاصه یه مدت که گذشت کارگره موبایلشو در آورد و گفت بیا فیلم پسرمو ببین...یه پسر با موهای طلایی فرخورده و با نمک بود که با اشتیاق بهش نگاه کردم ولی از ادامه فیلم خشکم زد . موضوع این بود که یه مرغ بخت برگشته رو دادن بغل پسرک. اون هم محکم مرغو فشار داد . مرغ سرو صدا می کرد...
5 فروردين 1392

کفش

سلام سال نو مبارک .چون وقت نشد اون ور سال چند تا خاطره بنویسم اول از اونا شروع می کنم بعد هم ادامه تبریکات.... 24/12/91 رفتیم با آقای نی نی واسه من کفش بخریم. یه صندل برداشتم و یه کفش راحت اداری. حمید هم یه کفش پسندید که به نظرم کمی زمخت و بزرگ بود . من هم یه کفش دیگه واسه حمید پسندیدم . حمید کفش خودشو ترجیح میداد . منم باهاش چک و چونه می زدم که کفش انتخاب من مدرن تره و ظرافت بهتری داره . اون هم به راحتی کفش فکر می کرد و احتمالا قیمتش و نوع دوخت انتخاب خودشو بهتر می دونست . خلاصه گرم انتخاب کفش بودیم. آقای نی نی هم داشت به ما نگاه می کرد و احتمالا داشت کشف می کرد که اینجا یه فروشگاهه و می شه توش کفش انتخاب کرد و ...وس...
5 فروردين 1392

سرسره

این روزا که هوا بهاری شده بچه شیرو سوار کالسکه می کنم و می برم پارک ایزدی. بچه شیر گاهی با اله کلنگ بازی می کنه که البته حریف مقابلش من هستم و گاهی هم سوار تاب می شه و در نهایت هم دور استخر می چرخه و با اشتیاق استخر پر آبو برانداز می کنه و اگر کمی بهش رو بدم مطمئنا بدش نمی آد خودشو توی استخر بندازه. من هم وسط این بازیها دنبالش راه می افتم و برعکس مامانای دیگه که مراقبن نی نی هاشون نیفته و سر نخوره می ذارم نی نی تا دلش می خواد بدوه و سر بخوره و زمین بخوره و حسابی تابای بلند بخوره. چشمم که به این سرسره های پیچ پیچی می افته یاد بابام می افتم . زمان ما از این سرسره های رنگ و وارنگ و یپج پیچی خبری نبود . هر چی بود تاب و سرسره های زنگ زده پارک مل...
22 اسفند 1391

مادر شدن

مادر شدن قصه ای است تکراری ....این که هیچ کس مثل تو برای بزرگ شدن کودکت خرد و خاکشیر نخواهد شد ....این که تا آخرین نفس ، دغدغه تمام لحظه هایت کودکت خواهد بود . این که وقتی بزرگ شود و مردی میانسال همچنان برای تو کودکت می ماند.....این که هیج کس هیچ کس و هیچ کس مثل تو کودکت را دوست نخواهد داشت . ... حیف که دیر.....خیلی دیر می فهمی مادر بودن یعنی چه ؟ ...که یک مادر چقدر بچه اش را دوست دارد ....چقدر در این عشق زخم خواهد خورد ....چقدر سختی و غصه دارد...چه بار سنگینی است همه اینها و درست وقتی می فهمی که خودت مادر شده ای...     ...
22 اسفند 1391

شغل تمام وقت

مگر نه این که مادر بودن یک شغل تمام وقت است. مگر نه این که مادرها هرگز به مرخصی نمی روند…. استعفا نمی دهند و بازنشسته نمی شوند؟ آخر مادر بودن مثل جاده یک طرفه است، یک طرفه و بی انتها….   ...
22 اسفند 1391