اصلا حالم گرفته است . آنقدر غصه دارم که گره بین ابروهایم باز نمی شود . به سوالات حمید جواب نمی دهم و در مقابل جمله ای که می گوید چرا مثل همیشه لبخند بر لب نداری طفره می روم . روزهای اول اردیبهشت است و مرخصی من به صورت نزولی تمام می شود .پسرک بدجور وابسته است و دلم نمی آید 9 ساعت در مهد بماند تا من آش و لاش از سرکار بیایم و برایش بعد از غروب آفتاب مادر شوم. از پرستار هم دل خوشی ندارم . هنوز از ترس وحشتهای شبانه اش با اضطراب می خوابم . تازه از اینها که بگذریم مدرسه که رفت تازه مشکلات من به خاطر زمان کاری ام شروع می شود . فکرم درگیر است و حال و حوصله ندارم به حمید جواب دهم . اصلا از او هم دلخورم . امروز بالاخره دو ساعتی آقای نی نی را سپردیم دس...